توی خیالم هم درست نمی دیدمت..
دیشب شب بدی بود...خیلی بد...
واسه بار آخر همه خاطراتتو مرور كردم...
مثل یه فیلم... خیلی سریع...
بعضی جاهاش هم stop می كردم و به چشمات خیره می شدم...
( آخ كه چه قدر دلم هوای چشمات كرده )
اما بالاخره تموم شد...
وقتی خوب به همشون فكر كردم....
یه تصمیم جدید گرفتم...
یه قلم... یه كاغذ...
یه جفت چشم بارونی...
و یه پنجره بارون خورده...
نوشتم... نوشتم... از تو ...
از یادت... از دوست دارم ها... از چشمات...
از دلتنگی هام ... از رفتنت...
از نبودنت و در آخر اینكه.....
هنوزم دوست دارم ای عشق دیرینه من
تبلیغات