پاییــز را دوست دارم ، برای بیزاری از سکوتش...
آسمان را دوست دارم ، به خاطر شکوه و وسعت بی کرانش...
بهــار را دوست دارم ، به خاطر جوانه زدن و تولد دوباره گیاهان و زندگی...
شــب را دوست دارم ، به خاطر مقدس بودنش...
عشق را دوست دارم ، به خاطر رنج و فداکاری هایش...
دریـا را دوست دارم ، به خاطر پاکی و زلال بودنش
و تو را دوست دارم بی آنکه بدانم
چرا؟؟؟
سه شنبه 9 شهریور 1389-05:16 ب.ظ
تو مرا میفهمی
من تورا می خواهم
و همین ساده ترین قصه ی انسان است.
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم.
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی.
سه شنبه 9 شهریور 1389-05:13 ب.ظ
سه شنبه 9 شهریور 1389-05:09 ب.ظ
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام.
آیا سکوت
روشن ترین، واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام.
آیا مرگ
خونسردترین، واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم.
شبی ـ شاید امشب ـ
زیر، نور، یک واژه خواهم نشست
نام، خونسرد، معشوقه ام را
بر حواس، پنجگانه ام خال خواهم کوفت.
و هم زمان
پایین، آخرین، برگ خاطراتم
خواهم نوشت :
پایان
دوشنبه 8 شهریور 1389-03:38 ب.ظ
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق،آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود!
گفت یارب!از چه خوارم کرده ای؟
برصلیب عشق،دارم کرده ای؟
خسته ام زین عشق،دلخونم نکن
من که مجنونم،تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو...من نیستم!
گفت ای دیوانه،لیلایت منم
دررگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلی ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت اندا ختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد بر لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چون لیلا کشته در راهت کنم 
شنبه 6 شهریور 1389-03:58 ب.ظ
گفت بنویس گفتم با چه بنویسم قلم ندارم
گفت با استخوانت بنویس گفتم مركب ندارم با چه بنویسم
گفت با خونت بنویس گفتم ورق ندارم بر روی چه بنویسم
گفت بر روی قلبت بنویس گفتم چه بنویسم گفت بنویس
دوست دارم 
شنبه 6 شهریور 1389-03:21 ب.ظ
تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق،
که نامی خوش تر از اینت ندانم.
وگر-هر لحظه-رنگی تازه گیری،
به غیر از«زهر شیرینت»نخوانم.
تو زهری،زهر گرم سینه سوزی،
تو شیرینی،که شور هستی از توست.
شراب جام خورشیدی،که جان را
نشاط از تو،غم از تو،مستی از توست.
به آسانی،مرا از من ربودی
درون کوره ی غم آزمودی
دلت آخر به سر گردانیم سوخت
نگاهم را به زیبایی گشودی
بسی گفتند:-«دل از عشق برگیر!
که:نیرنگ است و افسون است و جادوست!
مــــــــا دل به او بستـــــیم و دیـــــــدیم
که این زهر است،اما!...نوشداروست!
چه غم دارم که این زهر تب آلود،
تنم را در جدایی می گدازد
از آن شادم که در هنگامه ی درد؛
غمی شیرین دلم را می نوازد.
اگر مرگم به نامردی نگیرد؛
مرا مهر تو در دل جاودانی است.
وگر عمرم به ناکامی سرآید؛
تورا دارم که:مرگم زندگانی است.
پنجشنبه 4 شهریور 1389-07:07 ب.ظ
من نمی دانم
که چرا می گوینـــــد:اسـب حیوان نجیبــــی است،کبوتــــــر
زیبــــاست.
و چــــرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.
چشم هارا باید شست،جور دیگر باید دید.
واژه هارا باید شست.
واژه باید خود باد،واژه باید خود باران باشد.
چهارشنبه 3 شهریور 1389-02:38 ب.ظ
ما دو، دستادست
همه جا خود را در خانه ی خویش می انگاریم .
زیر درخت مهربان ، زیر آسمان سیاه
زیر تمامی بام ها کنار آتش
در کوچه تهی در زل آفتاب
در چشمان مبهم جمعیت
کنار فرزانگان و دیوانگان
میان کودکان و کلان سالان
عشق را نکته ی پوشیده ای نیست
ما اشکاری مطلقیم
عاشقان ، خود را در خانه ی ما می انگارند .
سه شنبه 2 شهریور 1389-05:12 ب.ظ
عشق لالایی بارون تو شباس نم نم بارون پشت شیشه هاس
لحظه شبنم و برگ گل یاس لحظه رهایی پرنــــــــده هاس
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منــــــی
تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ و گنــــگ شعرای منی
وقتی دنیا درد بی حرفــــــی داره تویی که فریــــاد دردای منـــی
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منـــــــی
دستای تو خورشید و نشون میدن چشمــــای بستمو بیـــــدار میکنن
صدای بال پرنـــــــده رو لبـــــــات تو گوشام دوباره تــکرار میکنی
تو خود عشقی که همزاد منی
تو سکوت منو فریاد منـــــی
زندگی وقتی که بیزاری باشـــه روز و شبهاش همه تکراری باشه
شاید عشق برای بعضی عاشقا لحـــــظـه ی بـــــزرگ بیداری باشه.
سه شنبه 2 شهریور 1389-12:19 ب.ظ
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوشنبه 1 شهریور 1389-01:20 ب.ظ
حقیقت تلخ است اما نه به تلخی تنهایی
تنهایی سخت است اما نه به سختی جدایی
می خواستم اسمتو روی سینه ام خال کوبی کنم
اما ترسیدم که صدای قلبم تو رو اذیت کنه...
دوشنبه 1 شهریور 1389-01:20 ب.ظ
_____****__________**** _______
___***____***____***__ *** ____
__***________****_______***____
_***__________**_________***___
_***_____________________***___
_***_____________ _______***___
__***___________________***____
___***_________________***_____
____***_____LOVE_____***______
______***___________***________
________***_______***__________
__________***___***____________
____________*****______________
_____________***_______________
دوشنبه 1 شهریور 1389-01:18 ب.ظ
تحمل كن عزیز دلشكسته
تحمل كن كنار شمع خاموش
تحمل كن كنار گریه ی من
به یاد دلخوشی های فراموش!
جهان كوچك من از تو زیباست
هنوز از عطر لبخند تو سر مست
واسه تكرار اسم ساده ی توست
صدایی از من عاشق اگر هست
منو نسپار به فصل رفته ی عشق
نذاز كم شم من از آینده ی تو !
به من فرصت بده گم شم دوباره
توی آغوش بخشاینده ی تو
به من فرصت بده بر گردم از من
به تو برگردم و یار تو باشم !
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو , گرفتار تو باشم
نذار از رفتنت ویرون شه جانم
نذار از خود به خاكستر بریزم
كنار من كه وا می پاشم از هم
تحمل كن , تحمل كن عزیزم
به من فرصت بده رنگین كمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حدیث تازه ی عشق توام من
به پایانم نبر از نو بیاغاز !..
دوشنبه 1 شهریور 1389-01:18 ب.ظ
جدایی را نمی خواستم خدا كرد
نمی دانم كدام ناكس دعا كرد
بیا بلبل بنالیم هر دوتایی
بنالیم هر دو از درد جدایی
یار با ما بی وفایی می كند
بی سبب از ما جدایی می كند
شمع جانم را بشكست آن بی وفا
جایی دیگه روشنایی می كند
می كند با خویش و خود بیگانگی
با غریبان آشنایی می كند
خدایا هر كه با من آشنا شد
نمی دانم چرا ازمن جدایی می كند
نمی دانم از اول بی وفا بود
یا كه نازش كشیدم بی وفا شد
پرستوها چرا پرواز كردید
جدایی را شما آغاز كردید
یکشنبه 31 مرداد 1389-11:28 ب.ظ